ضعف اسریيل در نفوذ به لايههاى درونى حزبالله (برخلاف همه كشورهاى عربى در جنگهاى سابق) يكى از مهمترين علل پيروزى حزبالله در جنگ تابستان 2006 بود.
براى درك اهميت اين موضوع لازم است با تئورى نظامى ـ امنيتى اسرائيل در اين شصت سال آشنا شد كه بر سه پایه اصلی متمركز شده است: بازدارندگى، اقدامات پيشگيرانه امنيتى و حل و فصل قاطعانه.
بازدارندگی:یعنى اینکه اسرائيل برای حفظ وضعيت موجود، تصورى معين نسبت به هرگونه تغييرى در ذهنيت مخاطبان ایحاد میکند. تصور دشمن از قدرت نظامى اسرایيل و قدرت پاسخگوی در برابر هر تهديد نظامى در حقيقت قدرت بازدارندگى اسرایيل است.
اقدامات پيشگيرانه امنيتى: در صورتى كه قدرت بازدارندگى تاثير مناسبى نداشته باشد اين عنصر وارد كار شده و باعث مىشود تدابير پيشگيرانهای اعمال شود.
حل و فصل قاطعانه: بكار بردن تمام قدرت نظامى در اسرع وقت براى از بين بردن تهديد و خطر و مجازات منبع تهديدکننده به وسيله اشغال سرزمينهاى مهاجم و وارد كردن تلفات و خسارتها لازم به آن با هدف پايان دادن فورى به جنگ و تقویت مجدد قدرت بازدارندگی.
پرفسسور «اورى بارجوزف» استاد علوم سياسى دانشگاه حيفا در پژوهش خود در مورد «تئورى امنيتى اسرایيل»، اين عناصر سهگانه را بر جنگهاى اسرائيل تطبيق داده است. وى تلاش كرد كه نقاط ضعف حقيقى و اقدامات پشت پرده ساير كشورها را مخفى نمايد، ولى در ساير موارد توانسته نظم و انظباط مهمى را به جنگهاى اعراب و اسرائيل بدهد، وى پژوهش خود را با اين عبارت آغاز مىكند: «در صورت ناكام ماندن هر عنصری در حفظ امنيت اسرایيل، عنصر بعدى جايگزين شده و ناكامى عنصر قبلى را در مقابله با تهديدها پوشش مىدهد. بدين جهت در همه جنگهاى اسرایيل مىتوانيم مواردى را بيابيم كه نشان مىدهد يك عنصر يا دو عنصر كارآئى كافى نداشته و در مقابل عنصر ديگرى باعث پيروزى شده و شكستها و ناكامىهاى ساير عناصر را تحت پوشش قرار مىدهد».
وى بعنوان مثال در جنگ شش روزه ادعا مىكند که قدرت بازدارندگى اسرائيل ناكام ماند، زيرا «جمال عبدالناصر» همه خط قرمزها را زیر پا گذاشته بود. هر چند كه خود وى آغازگر جنگ نبود؛ ولى عملا هيچ مانعى بر سر راه ورود به جنگ براى وى وجود نداشت.
وى همچنين ادعا مىكند: «هنگامی كه ارتش مصر وارد شبه جزيره سينا شد، عنصر پيشگيرانه امنيتى نتوانست تاثير كافى داشته باشد؛ زيرا نتوانست جديت اين اقدام مصریها را تشخيص بدهد و حتى تا ساعتها قبل از بسته شدن كانال سوئز، سازمانهاى امنيتى اسرائيل برآوردشان اين بود كه مصریها دست به چنين كارى نمىزنند. البته بعدها در همين بحران، سازمانهاى امنيتى توانستند پيشبينى كنند كه اقدام مصریها در پشت سر گذاشتن خط قرمزها را بايد به مثابه اعلام جنگ دانست؛ ولى در نهايت در سال 1967 عنصر حل و فصل قاطعانه باعث شد كه تمام شکستهای قبلی در زمینه بازدارندگى و اقدامات پيشگيرانه را تحت پوشش قرار دهد.
در مقابل عنصر بازدارندگى اسرائيل در جنگ سال 1982 لبنان به نوعی ديگر تاثير گذاشت. به سازمان آزاديبخش فلسطين اطلاع داده شد كه هر اقدام تحريکآميزى در مرزهاى شمالى باعث عكسالعمل شديد ارتش اسرائيل مىشود.
اقدامات پيشگيرانه امنيتى در از بين بردن كامل اين تهديدات و اقدامات تاثير كافى نداشت و حل و فصل در اين جنگ قاطعانه نبود به نحوى كه با از بين رفتن نيروى مبارزان فلسطينى، تهديد خطرناکترى كه حزبالله است، بوجود آمد.
اما در مورد جنگ دوم لبنان در سال 2006 اين عناصر سهگانه به نحوى كاملا غير قابل توقع، نمود يافت؛ زيرا ملاکهاى موفقيت و ناكامى هر يك از اين عناصر با هم تداخل يافت. با ايديولوژى كه رزمندگان حزبالله دارند، قدرت بازدارندگى در برابر آنها كارساز نبود. با اين وجود ديوار بازدارندگى به طور كلى نیز فرو نريخت، زيرا حزبالله در همه روزهاى جنگ از اقدامات بیگدار و حساب نشده پرهيز كرد و از اجرای طرحهاى انتحارى خوددارى نمود. اسرائيل نتوانست به هيچ كدام از اهداف اعلام شده و اعلام نشده خود برسد و در نتيجه نتوانست مشكل حزبالله را به شيوهاى قاطعانه حل و فصل نمايد؛ ولى در كل بايد گفت كه اين جنگ در جمعبندى امتيازات به سود اسرایيل تمام شد.
وى در پژوهش خود ادامه مىدهد: «صحيح است كه از لحاظ اقدامات پيشگيرانه امنيتى، سازمانهاى امنيتى اسرایيلى موفق شدند تمايل حزبالله را به گرفتن اسرا كشف نموده و اطلاعات كافى در مورد شبكه موشكى حزبالله به دست آورند ولى در انتقال اين دادهها و اطلاعات امنيتى و حساس به نيروهاى زمينى خود شكست سختى خوردند».
سياستهاى بازدارنده
شكست قدرت بازدارندگى اسرائيل در جنگ دوم لبنان در تابستان 2006 ناشى از اين نبود كه اسرائيل نسبت به نيت حزبالله در ربودن سربازان اسرائيلى نقصى در اطلاعات داشت؛ زيرا براى همه واضح بود كه حزبالله تصميم دارد براى آزاد كردن اسراى خود به دنبال گرفتن اسير اسرایيلى باشد. قبل از اين نيز پنج بار براى اسارت سربازان اسراییلی تلاش كرده بود كه ناكام ماند. اولين بار در نوامبر 2005 در روستاى الغجر تلاش كرد و دوباره در 12 ژوئيه 2006 تلاش كرد دست به عملياتى بزند؛ ولى بعلت هشدارهاى امنيتى اسرائيل موفق نشد عمليات را آغاز كند. مشخص بود كه حزبالله كاملا اصرار دارد اسير اسرائيلى بگيرد.
نويسنده كتاب از اين امر مطمئن است كه اسرائيل تصميم داشت عمليات بزرگى را در تابستان همان سال عليه لبنان آغاز كند كه اين عمليات اسيرگيرى حزبالله فقط زمان آن را جلو برد. وی اضافه مىكند: «بر فرض كه اسرایيل تصميم نداشت جنگ خود عليه لبنان را در تابستان 2006 اجرا كند، و تصميمگيرندگان در سطوح سياسى و نظامى نيز نمىتوانستند تضمين كنند تلاشهاى حزبالله در اسير گرفتن كه قبلا هم سابقه داشت بىنتيجه خواهند ماند. چرا براى افزايش عنصر بازدارندگى بدون متوسل شدن به جنگ، حزبالله را از پیامدها و گستردگى عكسالعمل اسراییل مطلع نساختند؟ چرا به حزبالله خبر ندادند كه چنين اقدامى منجر به جنگ گستردهاى عليه لبنان مىشود؟ در حالى كه خود آنها اعتراف مىكنند كه نه سيد حسن نصرالله و نه همپيمانان بزرگشان در سوريه و ايران علاقهاى به جنگ نداشتند. حتى درخواست بازپسگيرى مزارع شبعا توسط حزبالله نيز جنگ عليه لبنان را توجيه نمىكند».
در حقيقت بايد گفت اسرائيل نتوانست اقدامات تحريکآميز حزبالله را به خوبى تجزيه و تحليل كرده و بفهمد. اسرائيل بايد تشخيص مىداد که اقدامات حزبالله اتفاقى نبوده و هدفى در ماوراى آن وجود داشت. اين اقدامات حزبالله ناشى از آن نبود كه خود را كشوری با يک هويت مستقل نمىداند؛ بلكه خود را يك بازيگر و اجرا كننده اهداف ديگران مىبيند و در نتيجه بازدارندگى در مورد وى تاثيرى ندارد. برخلاف توقع اسرائيل، حزبالله مانند سازمانها و گروههاى مبارز فلسطينى نیست؛ بلكه گروه و سازمانى است كه اقداماتش هدفمند بوده و داراى صلاحيتها و مسئوليتهایى است و در مقابل به سهولت نيز مىتوان عكسالعملهاى آن را نيز پيشبينى کرد.
شايد اسرائيل به علل زير، حزبالله را از اقدامات تحريکكنندهاش باز نداشت:
اسرائيل در جنگهاى سابق خود در سال 1957 و سال 1967 توانسته بود يك سرى خطوط قرمزى را براى همسايگان خود مشخص كند كه اين خطها در جنگ شش روزه فرسايش يافت و در اين بيست سال اخير به فراموشى سپرده شد.
در اين اواخر، تصميمگيرندگان در دولت اسرائيل تمايل نداشتند كه با يك سرى تهديدهاى علنى دست و بال خود را ببندند و تلاش مىكردند عملا هر بار كه اين خطوط قرمز اسرائيل زیر پا گذاشته میشود، پاسخ تندی را به آنها بدهند و اين امر باعث شد رشد و شكوفائى منطقه الجليل در شمال سرزمينهاى اشغالى از تابستان 2000 كه اسرائيل از جنوب لبنان عقبنشينى كرد، لطمه زيادى ببيند.
با وجود اين، سالهاى بعد از عقبنشينى اسرائيل در 2000، هم اسرائيل و هم حزبالله وضعيت راحتى داشتند و اين حقيقت تلخى است كه اسرائيل على رغم راحتى در اين سالها باز هم جنگ ديگرى را شروع كرد. اين امر نشان مىدهد كه هر دو طرف در تدوين و ترسيم قوانین تعامل با ديگرى مرتكب اشتباه شدهاند و جنگی ناخواسته براى هر دو طرف بوجود آمد.
از آنجایى كه اسرايیل از لحاظ نظامى برترى كامل و مطلقى دارد و داراى قدرت شروع جنگ و خاتمه آن است، بدين جهت شكست و ناكامى به اسرائيل نسبت داده مىشود. اشتباه نصرالله در اين بود كه بايد مىفهميد مقامات سياسى كه اطلاعات و تجربه نظامى كافى در اختيار ندارند، ممكن بود جوابى بسيار بيشتر از حد انتظار بدهند كه يک نظامى با تجربه در چنين شرايطى دست به چنين اقدامى نمىزند.
اقدامات پيشگيرانه امنيتى
از اولين لحظاتى كه شكاف مديريتى در جنگ 33 روزه ظاهر شد، نيزه اتهامات به سمت سازمانهاى امنيتى اسرائيل نشانه رفت و آنها را به كمكارى و اشتباه متهم نمود. هر چه نارضايتىها نسبت به مديريت جنگ بيشتر مىشد، انتقادات مطرح شده در مورد كارآئى سازمانهاى امنيتى نيز بيشتر مىشد. بدین ترتیب تجزيه و تحليلها در مورد كمكارى سازمانهاى امنيتى اسرائيل در جنگ سال 1973 مشهود شد.
خبرنگاران و كارشناسان خبرى كه افكار عمومى اسرائيل را مىسازند، فورا اعلام كردند كه اين كمكارى و ضعف از وضعيت پيش آمده در جنگ سال 1973 هم بيشتر است كه البته اين ادعا، سخنی كاملا بىمعنا است.
بارجوزف در ادامه پژوهش خود و در مقام دفاع از سازمانهاى امنيتى اسرائيل اظهار مىدارد كه همواره بخش اعظم فعاليتهاى سازمانهاى امنيتى بخاطر حساسيت و امنيتى بودن آن پوشيده و مخفى مىماند.
وى در مقام دفاع از سازمانهاى امنيتى میگوید: «اين سازمان ها به وضوح كشف كرده بودند كه حزبالله مصمم است در مرزهاى شمالى دست به اقداماتى براى گرفتن اسير اسرائيلى بزند و در اين مورد به تلاشهاى ناكام سابق حزبالله اشاره میشود که حتى خود حزبالله نيز صراحتا به اين موضوع اشاره كرده بود».
همچنين سازمانهاى امنيتى اسرائيل توانسته بودند، شكل دقيق جريان نبرد موشكى از مخازن موشکها تا انواع و مقادير آن را ترسيم نمايد. این سازمانها تشخيص داده بودند كه بدون انجام عمليات زمينى، حزبالله قادر است شليک موشکهاى كوتاه برد خود را تا پايان جنگ يا تا پايان مهمات خود ادامه بدهد.
نكته مهمى كه در اينجا مطرح میشود اين است كه سازمانهاى امنيتى و نظامى اسرائيل نتوانستند اين كشفيات خود را به ميدان نبرد منتقل كنند.
یک: در گواهى افرادى كه در جنگ شركت كردند كاملا مشهود است كه همه آنها با هر رتبه و درجهاى در هنگام مقابله با شبكه موشكى حزبالله، خبر نداشتند كه به كجا مىروند و به چه سمتى بايد حركت كنند.
دو:موشکهاى ضد زرهى كه حزبالله در طى جنگ مورد استفاده قرار داد، مهمترين مانع بر سر انجام عمليات زمينى گسترده شده و بعدها مشخص شد كه بيشترين تلفات جانى و بيشترين خسارتها ناشى از اصابت اين موشکهاى ضد زره بوده است.
سه: همه اين موارد نشان مىدهد كه سازمانهاى امنيتى اسرائيل در انتقال دادهها و اطلاعات لازم به نيروهاى شركتكننده در ميدان نبرد ناموفق بودهاند و علت اين موضوع محرمانه بودن دادهها و اطلاعاتى است كه به زير ساختهاى نظامى و تسليحاتى حزبالله بر مىگردد.
به عنوان مثال يك سند 130 صفحهاى توسط سازمان امنيتى ارتش اسرائيل در تاريخ ژانويه 2006 تهيه شده بود كه به همراه تصاوير و نقشه، شبكه كامل استحكامات و سيستم كاتيوشاى حزبالله در آن مشخص شده بود. با حذف موارد حساسى كه حتى افسران عالى رتبه ارتش نبايد از آن آگاه مىشدند، باید بقيه اين اطلاعات و دادهها كه از حساسيت كمترى برخوردار بود به نيروهاى درگير جنگ منتقل مىشد.
چهار: علاوه بر مشكل انتقال دادهها به نيروهاى درگير جنگ، نحوه انتقال و عملى ساختن اين دادهها توسط نيروهاى مذكور از اهميت زيادى برخوردار است؛ زيرا اين اطلاعات خام با شليك اولين گلوله ارزش كاربردى خود را از دست مىدهد و بايد نيروهاى درگير در جنگ دستورات جديدى را به شكل مستمر دريافت نمايند تا بتوانند با تغيير و تحولات ايجاد شده در ساختارهاى نظامى و دفاعى حزبالله آشنا شوند.
در نهايت بارجوزف ادعا مىكند كه اطلاعات به دست آمده توسط سازمان امنيتى ارتش علاوه بر صحت و دقت آن، به روز نبود. به عنوان مثال، عكسهاى هوائى كه نيروهاى زمينى از آن استفاده مىكردند، عمری سه ساله داشت؛ در حالى كه ارتش اسرائيل به امكانات ديجيتالى فراوانى مجهز بود كه مىتوانست هر اطلاعاتى را فورا دريافت نمايد. البته اين سخنان بارجوزف در سايه تصاوير زندهاى كه لحظه به لحظه ارتش به آن دسترسى داشت، چيزی جز حفظ آبروى نيروى زمينى ارتش اسرائيل نیست.
پنج:ضعف عملكرد نيروى درگير در ميدان نبرد باعث شد كه اين شكافها و ضعفهاى ساير قسمتها مانند دستگاههاى امنيتى نمود زيادى يابد. اصولا كادر زرهپوشها و تانکهاى اسرائيلى نحوه مقابله با موشکهاى ضد زره را با وجود اينكه حزبالله از اين موشكها بسيار استفاده مىکرد؛ نمىدانستند. البته لازم به ذكر است كه ارتش اسرائيل آموزشهایى در اين مورد نيز ديده بود. سطوح بالاى ارتش نيز على رغم اطلاعات امنيتى خوب خود، نحوه مديريت عالى ميدان نبرد را نمىدانست!
ناكامى ارتش در عناصر سهگانه فوق باعث شد آرشيو اهداف نظامى حزبالله به روز نشده و در ساعات اوليه جنگ همه اين اهداف تمام شود به نحوى كه در روزهاى آينده نيروى هوائى ارتش مجبور شد همين اهداف تخريب شده را دوباره و سه باره هدف قرار بدهد و عمليات زمينى ارتش نيز بخاطر نرسيدن اطلاعات به روز شده شكست خورد.
حل و فصل قاطعانه جنگ
يكى از مهمترين تعريفها براى اصطلاح نظامى «حل و فصل قاطعانه»، گذاشتن طرف متخاصم در شرايطى است كه هيچ راهی براى انجام اقدامات نظامى نداشته باشد.
تجارب اسرائيل از سال 1967 نشان مىدهد كه اسرائيل در جنگهاى فرسايشى نتوانسته است از عنصر حل و فصل قاطعانه استفاده كاملى ببرد. در نتيجه قواى هر دو طرف فرسايش يافته است. در جنگ روز عيد پاک، اسرائيل در جمعبندى امتيازات در جبهه سوريه برنده شد؛ ولى در جبهه مصر توانست قاطعانه جنگ را حل و فصل نمايد. در جنگ با لبنان بدون اينكه همه اهداف خود را تامين كند از آنجا عقب نشينى كرد و دو انتفاضه فلسطينى نيز به فرسايش قواى دو طرف انجاميد. همچنين تداوم شليک موشکهاى قسام توسط فلسطينىها از نوار غزه به سرزمينهاى اشغالی نشان مىدهد كه اسرائيل نمىتواند متوقف ساختن اين موشکها را تضمين كند.
حل و فصل قاطعانه مشكل حزبالله تنها از طريق انهدام كامل شبكه موشکهاى كاتيوشاى حزبالله ممكن است و سازمان نظامى ارتش اسرائيل خوب مىداند كه اين امر از طريق نيروى هوائى به تنهايى محقق نمىشود؛ ولى رسيدن به اين هدف از طريق حمله گسترده زمينى نيز تنها با تمركز نيروهاى زياد و فراخوانى ارتش ذخیره ممكن بود.
ارتش اسرائيل در اين مورد كاملا واضح بود و به مقامات سياسى گوشزد نمود كه براى حل و فصل قاطعانه اين درگيریها بايد اهداف سياسى جنگ مشخص بوده و تامين شوند؛ ولى مقامات سياسى نه اين اهداف را مشخص كردند و نه رسيدن به آن را تاييد كردند. البته سخنان عمومى در مورد نابود كردن حزبالله، نمىتواند نشاندهنده اهداف سياسى باشد؛ بلكه نشاندهنده چشماندازهایى است كه به حل و فصل قاطعانه جنگ منتهى مىشود.
همچنين در مورد دو اسير اسرائيلى نيز اين امر نمىتواند يک هدف باشد؛ زيرا هيچ كشورى حاضر نيست دست به جنگى بزند كه در آن صدها نفر از نظاميان و شهروندان كشته مى شوند، تا اين دو اسير را بازگرداند.
همچنين خلع سلاح حزبالله نيز هدفى است كه رسيدن آن بسيار دشوار مینماید. حل و فصل قاطعانه با هدف خلع سلاح حزبالله تنها از طريق اشغال بخش زیادی از سرزمينهاى جنوب لبنان و آغاز درگيریها با سوريه امکانپذیر است.
بدين جهت یکی از مشكلات اساسى در حل و فصل قاطعانه جنگ دوم لبنان در تابستان 2006 اين است كه مقامات سياسى كشور اهداف عملى و منطقى براى جنگ مشخص نكرده بودند كه به تناسب آن ارتش اسرائيل بتواند اقداماتى را براى حل وفصل قاطعانه جنگ اتخاذ كند.
بهترين راه براى رسيدن به اهداف جنگ
در بررسى موضوعاتى كه بعنوان هدف جنگ مطرح شد به اين نتيجه مىرسيم كه بهترين موردى كه مىتواند هدف اسرائيل در اين جنگ باشد، «برداشتن يگانهاى رزمى حزبالله از منطقه جنوب لبنان بخصوص از منطقه جنوب رودخانه ليطانى» و جايگزين شدن ارتش لبنان در اين منطقه است.
از آنجا كه بيشتر شبكه موشكى حزبالله در اين منطقه است كه اسرائيل تلاش مىكرد آنرا به منطقه بدون سلاح تبديل كند، بدين جهت مىتوان گفت كه تناسب معينى بين حل و فصل قاطعانه در اين جنگ و اهداف جنگ وجود دارد ولى مسئله اينجاست كه ارتش اسرائيل چگونه مىتواند اين مسئله را محقق نمايد؟ ارتش اسرائيل براى رسيدن به اين هدف دو راه پيش روى خود داشت:
راه اول اين بود كه همه بناها و مؤسسات زير ساختی لبنان را هدف قرار بدهد تا به حكومت فؤاد سنيوره و جامعه بينالمللى فشار آورده و حزبالله خلع سلاح شده و ارتش لبنان در منطقه جنوبى منتشر شود.
راه حل دوم اين است منطقه جنوب ليطانى اشغال شود و شايد هم اين زمينه بوجود آيد كه سرزمينهاى بيشترى نيز اشغال شود و تخليه اين سرزمينها تنها در صورتى عملی شود كه حكومت لبنان و جامعه بينالمللى متعهد شوند حزبالله از جنوب عقبنشينى كرده و فعاليتهاى نظامى خود را در اين منطقه متوقف نمايد.
مشكل استراتژيكى كه وجود دارد اين است كه فشار به لبنان براى اعمال فشار حكومت به حزبالله عملا نتيجهاى ندارد. همچنانكه وارد كردن ضربات سخت به بناها و مؤسسات زير ساختی نيز ممكن است فشارهاى معکوسی وارد آورده و باعث شود كه كشورهاى عربى و جامعه بينالمللى بعد از مدتى بدون اعمال فشار به حزبالله و بدون خلع سلاح حزبالله در جنوب، به اسرائيل فشار بياورند كه جنگ خود را متوقف كند.
از طرف ديگر اشغال سرزمينهاى جنوب لبنان نيز كار سادهاى نيست و جنگندگى اعضاى حزبالله و استقرار و آمادگى چندين ساله آنها در این منطقه، اين امر را بسيار دشوار مىسازد. چنين عمليات زمينى تلفات بسيارى را در برخواهد داشت و اسرائيل اصولا آمادگى انجام جنگهاى طولانى مدت را هم ندارد. عملا مشخص نشد كه آيا حكومت دستور انجام عمليات زمينى گسترده را داده است يا نه؛ زيرا اين واهمه بود كه عواقب بد چنين هجومى بر سربازان اسرائيلى تاثير منفى بگذارد.
مىتوان گفت كه اسرائيل همانند ساير جنگهايش از سال 1967 به بعد، نتوانست به حل و فصل قاطعانه درگيریها بپردازد و مهمترين دليل همان 250 موشكى است كه حزبالله در آخرين روز جنگ شلیک کرد و نشان داد كه اسرائيل نتوانست اين جنگ را به نفع خود خاتمه بدهد.
قطعنامه 1701 نيز نشاندهنده موفقيت اسرائيل نیست، زيرا اين قطعنامه برآيند منافع اسرائيل و اطراف لبنانى و منطقهاى و بينالمللى طرفدار آمريكا و مخالف حزبالله است.
در پايان بايد افزود كه يكى از درسهای مهمى كه مىتوان از جنگ 2006 كسب كرد، اين است كه در شرايط كنونى و با قدرت گرفتن دشمنان اسرائيل و لجاجت و يكدندگى آنها در برابر اسرائيل، استفاده از شيوهاى ديپلماتيک و امنيتى و نفوذ به پشت جبهه دشمن، نتايج استراتژيک بسيار بهترى نسبت به استفاده از زور و توانائىهاى نظامی و حل و فصل قاطعانه درگيریها میدهد.